Endless Pain

همه چیز خوب پیش رفته بود ، تمام قرارهایمان را تنظیم کرده بودیم . اما مثل اینکه همیشه باید یک جای کار بلنگد .این را وقتی بی هوا درب اتاقش را باز کردم فهمیدم . نشسته بود پشت میزش و مداوم سیگار می کشید . شاید به نظر هر شخص دیگری او عادی ترین کار ممکن را شب قبل از جدایی همیشگی با معشوقش انجام میداد . اما من فهمیدم . فهمیدم که او رفته است . دیگر کسی که من میشناختم آنجا نیست . صدایش کردم . انگار که نفهمید . انگار که سال هاست این جدایی را پذیرفته باشد . یادم  می آید از من پرسیده بود چگونه می شود که انسان قبل از اینکه عجلش فرا برسد میمیرد ؟ . آن موقع نفهمیدم که جواب من در آن حالت مستی اینطور به حقیقت می پیوندد .

یادم می آید … من به او گفته بودم وقتی برق نگاه کسی برود قطعا او دیگر زنده نیست.حتما او هم در آینه خودش را دیده بود. بدون برق نگاه زندگی بخشش

Endless Pain

اطلسی های باغچه صدایت میکنند

دلم میخواست دوباره ، همان لحظه که حواسش پرت میشود فرار کنم . خوب میدانستم که این بار اگر بمانم راه برگشتنی نیست . نمیدانم پل ها ررا پشت سرم خراب کرده ام یا نه ولی اگر روزی بخواهم برگردم دیگر «من» نیستم که برمیگردد.سابقا خیلی آسان تر بود . چشم هایم را بروی همه چیز میبستم و بدون گفتن حرفی همه چیز را پشت سرم جا میگذاشتم و از نو شروع میکردم . اما انگار همیشه نمی شود یکطور واکنش نشان داد ، انگار نمی شود همیشه رفت ، باید گاهی هم ماند .ماند و جنگید .مثل سرباز هایی که از قبل میدانند آمده اند برای مردن . اما کسی چه میداند ؟ شاید آن طرف جنگ وقتی به ما رسید دست از جنگ بکشد و گرم ما را در آغوش کشد

اطلسی های باغچه صدایت میکنند

خانوم همسایه دلش برای گربه اش تنگ شده

برای چندمین بار متوالی دست هایم جلوی دهانم گرفتم و ها کردم . اما مانند دفعات قبل بی فایده بود . گرمم نمیشد . انگار این سرما بخاطر دمای هوا نبود . و من بی فایده تلاش میکردم. چند دقیقه که گذشت یادم آمد ، یادم آمد از بعد از ظهر ، همان وقتی ک تو دستهایم را رها کردی سردم شد . انگار چیزی در من مرد وقتی به جای «به امید دیدار» گفتی «خداحافظ».
خیلی از آدم ها از قدرت واژه ها بی خبرند . اینکه یک تغییر ساده چقدر میتواند در طرف مقابلشان اثر کند . میتواند «بمیراندشان» و یا احیایشان کند . دلیل این همه «مرگ های درونی» همین است. قدرت واژه ها که ما ندانسته به سوی یکدیگر شلیکشان می کنیم .
ساعت از نیمه شب گذشته و من هنوز میلرزمای کاش زمان به عقب برمیگشت و تو در انتخاب واژه هایت محتاط تر میبودی.

خانوم همسایه دلش برای گربه اش تنگ شده

عروسک من دلش تنگ شده

دلم تنگ شده . دلم برای تمام روزهایی که هیچ وقت نداشته ام یا شاید از یادم رفته تنگ شده. برای روزهایی که میتوانستم بخندم و یا حتی روزهایی که قرار بر گریه بوده است . احساس میکنم روزهایی را از دست داده ام و این گمشده ها از آن دسته چیزهایی است که نمیتوان باز بدستشان آورد . دفتر یادداشت من صفحه هایی سفید دارد میان آن همه برگ های پر شده که هرچه سعی میکنم نمیتوانم پرشان کنم .انگار که مانده اند از روزهایی که من از دست دادمشان . نگرانم !!! نگران اینکه نکند در همان روزها آمده باشی ، همان روزهایی که ندارمشان … میترسم تو هم جزء دست نیافتنی ها شده باشی و اگر اینطور باشد کسی رانمیشناسم که بتواند به من بگوید چکاری از دستم برمی آید … خوبی اینکه چیزی را ندانی این است که هنوز امید به راهی هست و ترسم از این است که بفهمم هیچ راهی برای رسیدن به تو وجود ندارد

…نامه ی اول به تو

عروسک من دلش تنگ شده